تبليغاتX
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
کوچه بن بسته.باید دور بزنی

درود

 

اين جانب  عاطفه .ر از فيلتر شدن وب  يه سرباز وطن، ببخشيد فرمانده ي ارتش جمهوري اسلامي ايران!

 

جناب آقاي كوروش پارسي   اظهار خوشحالي كرده و به شدت در حال عشق و حالم(خدا نصيب هيشكي نا رفيق نكنه)

 

بله كه فرمانده شده ،مشكلي هست؟ عينهو قضيه دكتري بعضيا !

 

خوب شد  كوروش فيلتر شدا ،الكي همش بد رژيم  مي گفت . رژيم به اين محشري ، باحالي، مغز متفكري  ، پدر

 

مادر دار (پدرش كه خميني بود مادرشون رو اطلاع ندارم! ) تازه انرژي هسته ايم كه داشت دار ميشد (عشق

 

كن جمله بنديو) ديگه چي كم داريد ؟ درياي جنوبو گفتيد آلوده شده ،بو ميده ،ماهياش بي نمكه و...به خاطر شما

 

داد به عربا ،اونا رو هم خوشحال كرد ، ثواب برديم

 

درياي شمالو گفتيد موجاش خطرناكه ،ساليانه كلي تلفات مي ده ، ماهياش  بي تربيتن و...باز به خاطر شما داد

 

به روسا ، از ريختن آب رود هيرمند به درياچه هامون  به خاطراينكه از افغانستان عبور مي كرد ومشكوك به

 

ويروس افغاني بود!  و با برگزاري رفراندوم كه حدود 99.8% به آن راي آري دادن !جلوگيري كرد. آزادي

 

مملكتمون هم كه شهره عام و خاص شده ، براي مثال تو برو داد بزن بگو فلاني دكتر نيست اگه كسي گفت چرا

 

اين حرفو زدي !                                                                                                            

 

 تازه كلي برنامه هاي شاد پخش مي كنن.

 

همين كوروش خودش عاشق برنامه كودكان خاله احمدي نژاده . مي بينيد چه شارژه همش؟

 

بقيشو بگيد ديگه ، روزي چندبار با سخنان رئيس جمهور احساس غرورملي مي كنيد من خودم شخصا روزي

 

سه باربا هر وعده غذايي از شيرين كاري هاي نظام دچارو مبتلا به  افتخار مي شم !

 

نمي دونم اين كوروش كي مي خواد بفهمه اينا صلاحمون مي خوان ؟ اين كارا هرچي مي گه برادر كوروش به

 

راه راست بفرما تو توانايشو داري باز كوروش كوتا نمياد .

 

بگذريم مي خواستم بگم با اينكه خيلي خوشحال و خرسند و دل شاد و دل گشاد و دل صاف و صافي ضمير و ...

 

تشريف دارم كه وبلاگ اين وطن فروشا و بي دين و ايمونا ف ي ل ت ر ميشه و از اونجايي كه بنده با مرام و

 

با صفا و با معرفت و باهوش و با كمالات و با شخصيت و با نمك و.... استم  يه نسخه از

 

بيانات بي شرمانه عمو كوروش رو  با همون عنوان وبا  آدرس http://hoviateman1.blogfa.com/           

 

باسازي كرده وبه شدت از اين كار خود احساس پشيماني و ندامت و افسردگي و ندانم كاري و  ...مي نمايم .باز

 

بگين دخترا بي معرفتن !!

 

 

با تشكر

 

 

ستاد مبارزه با بيماري هاي خاص !!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:5  توسط عاطفه | 

 

          سلام

 

 يه كتاب پيدا كردم پیدا که نه کش رفتم . چاپ...!!! اي بابا شناسنامه كتاب

 

كو؟خب  انگاري نداره ولي چندتا قدرداني در سال 54 داره از طرف شاهنشاه ،محمدرضا

 

پهلوي و شهبانو فرح و بقيه بر و بچز رژيم پهلوي .

 

ممكنه خيلي مطالب رو پراكنده بنويسم ولي شما به بزرگي خودتون ببخشيد .چرنديات

 

زياد داره كتاب هرجا مورد نداشت مي نويسم .

 

موضوع اصليش مربوط به حوادث مربوط به بعد از حكومت كوروش  و اينكه بعد از اون

 

چطوري كشور به دست دو برادر مغ به نامهاي گئومات و پاتي زي تس در اثر بي اعتمادي

 

پسر بزرگ كوروش به برادر بود افتاد و اينكه بعدا داريوش كبير چطور تونست به كمك آتوسا

 

دوباره كشور را سر وسامون بده.

 

اول اسامي فرزندان كوروش كبير:

 

دختران عبارتند از:

 

1-رئوخشنه(ركسانا) به معني روشن

 

2-هئوتسه(آتوسا)

 

3-آرتيستون

 

دو پسر به نامهاي :

 

1- كمبوجيه(كامبيز)

 

2- برديا به معناي نيرومند،برز ،بلند

 

 آتوسا دختر مورد علاقه كوروش بود و داريوش كبير بپاس همكاري صميمانه اي كه آتوسا

 

در برانداختن مغهاي خائن با وي داشته و براي بسط سلطنت جهاني خود طبق قوانين

 

پادشاهان هخامشي با آتوسا ازدواج كرد واز آتوسا پادشاه بزرگي چون خشايارشا متولد

 

گرديد همچنين داريوش كبير با آرتيستون نيز ازدواج كرد وبا پارميس يگانه فرزند برديا پسر

 

كوروش ازدواج كرد.

 

درباره ي داريوش هم كه حتما مي دونيد فرزند يكي از سردارن وفادار كوروش كبير بوده

 

يه چيز جالب ديگه اينكه گئومات (مغ خائن)بي نهايت شبيه برديا فرزند محبوب كوروش بود

 

و به خاطر سواستفاده  اي كه گئومات از اين ويژگي كرد ،كوروش كبير دستور داد گوشهاي

 

گئومات  بريده بشه كه ديگه با برديا اشتباه گرفته نشه و به اسم اون فساد نكنه.

 

زاگرس كلمه يوناني است.اين كلمه خلاصه ايست از فتح داريوش بر گئومات مغ و نجات

 

آتوسا .

 

چون پيروزي داريوش بر مغ ها يك واقعه ويك اثر بزرگ نيك جهاني بود در دنياي اون

 

عصر  ان چنان انعكاس تكان دهنده اي داشت كه ملل دنيا را به هيجان آورد.از اين رو

 

يونانيان براي عبرت و جاوداني ساختن واقعه اين پيروزي آن كوهستان طولاني را زاگروس

 

ناميدند.

 

اسامي دختران آزاده سواران سرفراز پارس كه هنگام نشستن داريوش كبير بر تخت پادشاهي

 

گلهاي خود را تقديم به او كردند همراه با نام گلهايشان البته اسم پدرانشون هم هست كه من

 

نمي نويسم(حسش نيست!!!!)

 

پرنشيد هخامنشي / گل سوسن نيل

 

آسمان سا هخامنشي/ گل بنفشه و آفتابگردان

 

گوناب هخامنشي/ گل سنبل وحشي

 

مهگونه هخامنشي/ گل شقايق آبي

 

شه گونه هخامنشي/ گل ميخك نقره اي

 

بهزي هخامنشي/ گل قرنفل برنزه

 

گلبون هخامنشي/ گل نسترن آفتابي

 

به گونه هخامنشي/ گل داوودي پرپر زرشكي

 

پرنگل هخامنشي/ گل شب بو ارغواني

 

زرگونه هخامنشي/گل نرگس بهاري و پامچال

 

آسمان فرسا هخامنشي/گل زنبق دشتي

 

شيدنيش هخامشي/گل شاه پسند

 

ايرانشيد هخامنشي/گل كوكب پومون

 

پري پن هخامنشي/گل سرخ وشمعداني

 

گلشيده هخامنشي/گل لاله ابري

 

پرندوش هخامنشي/گل محمدي

 

آرتيستون هخامنشي/گل اركيده و لادن(دختر كوروش كبير)

 

پارميس هخامنشي/گل انگاشته (دختر شاهزاده برديا)

 

پري نوش هخامنشي/گل نيلوفر

 

فراته گونه هخامنشي/گل نازپروانه

 

سنبوسه هخامنشي/گل ياسمن

 

هورسانا هخامنشي/گل ياس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 2:55  توسط عاطفه | 

 

خب من به اين نتيجه رسيدم (جالبه من جديدا خيلي نتيجه ميگيرم،نه؟!!!!) وبلاگايي كه شخص شخيص نويسنده لطف مي كنه تفكرات خودشو منعكس مي كنه ارزش بيشتر وصد البته خواننده هاي بيشتري دارن ...

به هر حال من از اين به بعد سعي مي كنم حرفاي دلم رو بزنم و نظر دوستان عزيزم رو بدونم(  اگه دشمن  هم  بود اشكال نداره فقط خواهشا احترام طرف مقابل رو حفظ كنن .لازمه يادآوري كنم اينجا فقط با نظراي هم آشنا ميشيم   و درباره موافق بودن ونبودنمون توضيح ميديم) و اگه شد  كمتر با كشك و زرشك !!! شلوغش  مي كنيم اگه نشد هم طوري نيست!!!!

زياد درگير كشك وزرشك  نشيد ...مهم نيست!!!

. حدود هفت هشت ماه پيش سعي كردم به نتيجه كلي برسم و خودم رو بين پيله هاي اسلام گرفتار نكنم .زياد يادم نيست چي شد ضد اسلام تپر تيدم!!!(خودمو بكشم هم نمي تونم بگم چه چيزاي توي ذهنم مرور مي شد و هنوز ميشه ) اصلا بذاريد از اول اول بگم،من 5سال بود نماز مي خوندم درحالي كه هيچ كدوم از اعضاي خانوادم اهل نماز نبودن،در هر حال نماز خوندن من برا خيلي ها عجيب بود......!بگذريم ،الان يه سالي هست كه واقعا درگير هزار سئوال شدم و نتونستم جوابي براشون پيدا كنم اين وسط يه نفر خيلي رو مخ من كار كرد تا نسبت به خيلي چيزا استقلال انديشه پيدا كردم و ... خلاصه من خيلي دنبال جواب بودم ولي هيشكي نتونست قانعم كنه ،تا اينكه كتاب  سيذارتا رو خوندم ،طرز فكرش خيلي شبيه من بود ولي اون يه كاري كرد كه من جرئتشو نداشتم و اون سقوط بود(سقوط روحي نه سقوط آزاد!!!) گذشت تا اينكه همون هفت هشت ماه پيش كه عرض كردم تصميم گرفتم سقوط كنم ،اول نمازم رو كنار گذاشتم (اين كارم هم مثل شروع نماز خوندنم براي خيلي هاعجيب مي زد...!)باورتون ميشه نماز نخوندن برام از نماز خوندن سختر بود ؟بعد از اون ديگه واقعا هرروز يه اخلاق مثلا مثبت رو كنار مي ذاشتم (نه به اون شدت ولي خب نسبت به قبل اخلاق عجيبي  پيدا كردم كه زياد بقيه حال نمي كنن ،اصلا برام مهم نيست! )حالا كه فكرشو مي كنم ميبينم چقدر حماقت كردم كه بعضي چيزا رو باور داشتم.

اميدوارم فكر نكيد من ميگم خدارو باور ندارم چون اين طرز فكر كسي مي تونه باشه كه نمي تونه درك كنه بين چندهزار ستاره قرار داره وچه دنياي بزرگي در هر نفسش وجود داره .

من فقط ميگم  چرا بايد باور كنم خدايي كه ما رو  اينقدر پاك آفريد و بهمون زندگي بخشيد منتظره يه روز به خاطر اشتباهايي كه مي كنيم مجازاتمون كنه ،چرا بايد پيرو ديني باشم كه خدا رو برام مثل يه انتقام گيرنده نشون داده .

 كدومتون  بهشت رو با اين خصوصيات كه حوري داره و شراب بهتون ميد ن و دست دراز كني سيب و هلو مياد تو دستت مي

 

خواد ،مگه اينا جز بر اي اينه كه عرباي وحشي يكم آروم بشن تمام خصوصيات بهشت متناسب با خصلت تنبلي و شهوت طلبي

 

عرباست آخه كدوم ملت جز قوم عرب حاضرن يه چيزو بدون تلاش به دست بيارن كه حالا مثلا تا خواستن سيب بپره تو

 

دستشون .البته يه راه واسه توجيه وجود داره و اون اينه كه خدا تمام نظام بهشت رو بر اساس علايق احمق ترين مردم كره

 

زمين طراحي كرد...که این دیگه خیلی احمقانه ست!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 12:0  توسط عاطفه | 

و چنين گفت زرتشت :

 

از نوشته ها همه آن را دوست دارم كه كسي با خون خود نوشته باشد

 

با خون بنويس تا بدان برسي كه خون جان است،روزگاري جان يزدان بود

 

واكنون به انبوه سفلگان بدل مي شود.

 

آن كه با خون و گزيده گفتار مي نويسد نمي خواهد نوشته هايش

 

بخوانند بلكه مي خواهد از بر داشته باشند.....

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 6:25  توسط عاطفه | 

كنار مشتي خاك،در دوردست خودم،تنها،نشسته ام

 

نوسان ها خاك شد،

 

وخاك از ميان انگشتانم لغزيد وفرو ريخت.

 

شبيه هيچ شده اي!

 

چهره ات را به سردي خاك بسپار!

 

اوج خودم را گم كرده ام

 

مي ترسم؟از لحظه به بعد،و از اين پنجره اي كه

 

به روي احساسم گشوده شد....

 

از پنجره

 

غروب را به ديواره كودكي ام تماشا مي كنم.

 

بيهوده بود ،بيهوده بود

 

اين ديوار ،روي درهاي باغ سبز فرو ريخت.

 

زنجير طلايي بازي ها،ودريچه روشن قصه ها،

 

زير اين آوار رفت..

 

آن طرف سياهي من پيداست؛

 

روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام ،شبيه غمي

 

ونگاهم را در بخار غروب ريخته ام.

 

روي اين پله هاي غمي،تنها،نشسته ام...

 

 

 

و نردبام چه ارتفاع حقيري دارد

 

آنها ساده لوحي يك قلب را با خود به قصه ها برد ند

 

واكنون ديگر

 

ديگر چگونه يك نفر به رقص برخواهد خاست؟

 

وگيسوان كودكي اش را

 

در ابهاي جاري خواهد ريخت؟

 

و سيب را كه سرانجام چيده است وبوييده است

 

در زير پا لگد خواهد كرد

 

اي يار،اي يگانه ترين يار

 

چه ابرهاي سياهي در انتظار روز مهماني خورشيدند

 

انگار در مسير تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده ها

 

نمايان شدند

 

انگار از خطوط سبز تخيل بودند

 

آن برگ هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس مي زدند

 

انگار

 

آن شعله ها ي بنفش كه در ذهن پاك پنجره ها مي سوخت،

 

چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود

 

 

 

 

 

 در تاريكي بي آغاز وپايان

 

فكري در تپش در تنها مانده بود

 

پس من كجا بودم

 

حس كردم جايي به بيداري مي رسم

 

همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم

 

آيا من سايه ي گمشده ي خطايي نبودم

 

در اتاق بي روزن

 

انعكاسي نوسان داشت

 

پس من كجا بودم

 

در تاريكي بي آغاز وپايان

 

بهتي در پس در تنها مانده بود.....

 

 

 

در پس درهاي شيشه اي روياها

 

در مرداب بي ته آينه ها،

 

هرجا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم

 

يك نيلوفر روييده بود

 

گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت

 

ومن در صداي شكفتن او

 

لحظه لحظه خودم را مي مردم....

 

 

 

و من آنان را،به صداي قدم پيك،بشارت دادم

 

وبه نزديكي روز وبه افزايش رنگ

 

به طنين گل سرخ

 

پشت پرچين سخن هاي درشت....

 

 

 

 

به تماشاي سوگند

 

وبه آغاز كلام

 

وبه پرواز كبوتر از ذهن

 

واژه اي در قفس است...

 

 

 

من از نهايت شب حرف مي زنم

 

من از نهايت تاريكي واز نهايت شب حرف مي زنم

 

به خانه من اگر آمدي اي مهربان